|
|
|
|
|
|
|
کدامين چشمه سمّی شد ، که آب از آب می ترسد؟ وحتی، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد؟
کدامين وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را که طوفان از خروش وموج از گرداب می ترسد
گرفته وسعت شب را ، غباری آن چنان مبهم که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد
شب است خیمه شب بازان ورقص وحشی اشباح مژه از پلک .پلک از چشم وچشم از خواب می ترسد بهمن رافعی بروجنی
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گرهم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمر هرلحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو ، آواره ترینم هر چند که تا خانه ی تو فاصله ای نیست بهمن رافعی بروجنی
دیمبُل و دیمبو خیلی از خوشگلیِ اون زنِه چل چُو می کُنَن بسکی چل چُو می کُنَن دل آدِما اُو می کُنَن به بونه قام قامِکی گِل بون و بُرگه ش می دِیَن جِغِلا اون جا میرَن کیزِه شونا اُو می کُنَن سَری شِی تا دَمِ صُح پُشتی خونه ش جَمعیتی عاشقاش زیک می زَنَن دسّاشونا هو می کُنَن اَی می خوای راس شا بُوگَم این دلُم آتیش می گیرِد اَحَمُوم وخ کُه می یاد بقچه شا اُفتو می کُنَن عام سلیمون تو می دونی چه قَدَر خَلق بَدَن خود دو من ریش و سیبیل همدیگه را خو می کُنَن اَی یکی پاشا جا پاش هشت یِهو پُشتی سَرُش یه دُوُل وَر می دارن دیمبُل و دیمبو می کُنَنحیدر علی طالب پور
نجا كه بي وزني و پراكندگي هزار رنگ خزان نغمهاي تازه سر ميدهد بياد آورم بياد در شبهاي مه گرفته از پس دستهاي خاموشتان بياد دارم مهر بانم در خاموشي خراب خزان بياد دارم يادمان خواندنيترين سكوت بياد دار مهر بان عشق از دوست داشتها وقرباني تمام آنچه را كه آنم بود در درگاه عشق از وجودم كه تبديل به شراب شد تا شوري عارفانه بر بزم آنكه دوستش ميداشتم باشد تا در نيايشهايش با اشكهايش كه از شراب وجودم ميبود بر گونههايش زندگاني ميكردم و در ميان لبانش و چهرهاش كه آنچه را كه ميبايد و نميبايد از آنها شنيده و ديده بودم جان سپردم در ره درويشهاي يك زبان فقرست درويشي بر درگاه حق بي نيازي از خلق و گدايي بر درگاه حق به جهاني نميدهم عالم درويشي را كه جهان غمكدهايست در نظر درويش تنها
|
|
شب دل دادگان در فراسوي نگاه سرد تك برگ خشكيده درخت باغ در غروب غربت گرفته غم در كنار آتشي از مجمر دل برخاسته ميآمدي اي كاش تا سپري كنيم شب را به سپيده تا در آغوش شب قرباني ميكرديم ماه را ستارگان را فرش را همان ميساختيم شكسته ميشد سكوت نثار دستانت باران ديدگانم تا وضويي بر عاشقانه نيايشهايتان تلخ ميسرايم در كنج تنهايي سكوتم از فردايي كه بر چشم نميآيد روحم آرزو ميداشت گرماي ترنمهاي لبانت كاش ميآمدي اي دريايي دريايي دريايي دريايي تا بر ساحل شني خاطراتم روياي پندار نيكت بر جاي ماند شب دريا ساحل و ماه كه شد قرباني چشمانت آه . . . امشب ناز انگشتانت كشيده ميشود بر تار وجودم تا هستي دوبارهاي ترنم كنم در دستگاهي از نيستي كه سمفوني طبيعت تراژدي مستي شور هستي در غم آواي پرندگان مهاجر وحشي نفير تند ، باد در پيچاپيچ درختان درهم كاش ميشد ترنمي ديگرگونه آغازيم براي فرداهايي خاموش كه امشب آخرين دم حياتم است
تنها
يادمان درشكوه اولين دم شكفتن غنچههاي نيلي چشمانت بر پيكره بيجان تنم پرناز جلوهگريشان ربود آسمان آبي دلم را تا در هر خاكستري غروب دلم در هوس آبي آسمانش نداشته باشد ابري براي باراني ديدگانش آري تنها بت معبد عشق تنها بت معبد عشق تنها بت معبد عشق در اندرون درونم به نظاره كدامين گمگشته نشستهاي بيا بيا اينبار آن تو ، روحم بدون قلبي براي بخشيدن فررفته در مرداب خاطرات تلخ سوي تو دارم چشم گوش ميسپارم به لبانت تا پژواك شوقانگيزترين ترنمهاي زندگانيم را بر كوير خشكيده دلم نثار دارد آرزو ميداشتم و دارم بر سجدهگاه نيايشهاي بغض آلودم روشناييترين دنيا را اي زيباترين ، برايت . اي كاش در حقيقت گفتارت آخرين گفتار نبود اي كاش جاري بودي براي هر دم جاري تا ابديت روحم ولي افسوس . . . تنها
|
bravenet.com